من تو را می خواهم
و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی
دستان من همیشه تشنه مهربانی تو اند.
بیا و تنهایی را برای من باقی مگذار
لحظات بی تو چه سخت و تاریک می گذرند
امیدی برایم هست که نمی روی
موجی زیبا ازدرون دلت چشمانم را تسلی می دهد که تو برای همیشه خواهی ماند.
من تنها تورا می خواهم و مهربانی تو را حس می کنم
همانند کوه باش و نه پرنده ای مهاجر
به که گویم غم این قصه ی ویرانی خویش
غم شبهای سکوت و دل بارانی خویش
گله از هیچ ندارم نکنم شکوه ازو
که شدم بنده ی پا بسته و سودایی خویش
به کدامین گنه این گونه مجازات شدم
همه دم بنالم و سوزم زپشیمانی خویش
من از این پس شده ام راوی و گویم همه شب
غزل چشم تو و قصه ی نادانی خویش...
عکست در دستم ، عشقت در قلبم
و نگاهت در چشمانم می درخشد .
من چون گیاه خشک و نوپایی هستم
که با تابش خورشید عشق تو
جان می گیرم و سبز می شوم .
من با تو هستی مییابم
با تو زنده می شوم و زندگی می کنم .
با تو همه چیز دارم و بی تو هیچ ندارم .
تو بگو در این نفس های محبت و عشق ،
چگونه می توانم دل از تو بر کنم ؟
چگونه می توانم این فاصله را بردارم .
بگو از کدام دریا و کدام صحرا
باید بگذرم تا به تو برسم .
کدام رنگ از رنگین کمان زندگی را می خواهی
تاپیشکش چشمان مهربانت کنم .
کدام ستاره را می خواهی
تا فانوس راهت باشد در شبهای دلتنگی .
بگو چه کنم تا برای همیشه با تو باشم .
تا ابد تا اخر زمان...
خلوتم را نشکن
شاید این خلوت من کوچ کند
به شب پروانه
به صدای نفس شهنامه
به طلوع اخرین افسانه
و غروبی که در ان
نقش دیوانگی یک عاشق
بر سر دیواری پیدا شد.
خلوتم را نشکن
خلوتم بس دور است
ز هوای دل معشوق سهند
خلوتم راه درازی ست میان من و تو
خلوتم مروارید است به دست صیاد
خلوتم تیر وکمانی ست به دست سحر
خلوتم راه رسیدن به خداست
خلوتم را نشکن