بعد از رفتنت دستان منتظرم را در باغچه احساس تو کاشتم تا که به وقتآمدنت درختی شود از چشم انتظاری های من.و تمام خاطرات کخنه ات را
قاب کردم
و بر دیوار احساس فرو ریخته ام آویختم تا تو
بیایی.
هر چند که بغض و کینه همچون پیچکی بر استواری های تن
زخمی دا شکسته ام
پیچیده لیک هنوز سحرگاهان اشک قربانی میکنم تا تو
بیایی
و بعد از رفتنت لحظه ها را میشمارک تک به تک و خورشید را برای
حضور
بیشرمانه اش در آسمان ملامت میکنم.و چشمانم را بدرقه راهت میکنم
و اشکهایم
را پشت پایت میریزم تا که شاید نه برای من به حرم
انتظارم باز ایی
و به نگاه سردت که از پشت پنجره چشمانت به انتظارم طعنه وار میخندید دل
نبستم و از حاشیه تنهایی مسیر گم کرده نفسهایت را
جستجو کردم
من تورا تنها تورا از میان تمام آرزوهایم آرزو کردم تا تو
بیایی.