در کلبه تنهایی من چیزی جز انتظار نیست . دیوار های کلبه ام دیگر واژه های انتظار را خوب نمی فهمند . پنجره کلبه ام به روح پاییزی عادت کرده است و می داند ، از اشکهایم می فهمد که انتظارم برای کیست . نیلوفر های کنار پنجره ام برای آمدنت دست دعا بلند کرده اند . کبوتر سفید بام کلبه ام می داند انتظار تو را می کشم . می رود تا شاید خبری را برایم بیاورد ولی هرگاه باز می گردد در چشمانش سنگینی غمی را حس می کنم ، چیزی نمی گوید و پر می کشد . می داند اگر بگوید خبری از مسافر تو نبود اشک هایم سرازیر می شوند . من به شقایق هایم آب نمی دهم آنها با اشکهایم پرورش یافتند .
آسمان را خبر کردم که هرگاه پرتو های عشقت را به من تابیدی آفتابی شود ولی سالهاست که آسمان دهکده ام ابری است و می بارد . ای بهاز زندگیم ! بیا ، بیا تا پنجره ام از من خسته نشده ، بیا تا گلهایم با من قهر نکرده اند . بیا تا کبوترم حرفی برای گفتن داشته باشد ، بیا تا آسمانم آفتابی باشد ، بیا و به این انتظار پایان ده .
من...
از...
همه ی...
کسایی...
که...
نمی فهمند...
...
...
...
و...
هر کسی نمی تونه به سادگی "خوب" باشه...
خ
د
ا
ه
م
ب
ع
ض
ی
چ
ی
ز
ا
ر
و
ن
م
ی
ف
ه
م
ه
...
من غمگینم و حتی خود تو هم نمی تونی این غم رو ازم دور کنی...
خداحافظ!
:(
زندگی درک همین امروز است
ظرف دیروز پر از بودن توست...
شاید این خنده که امروز دریغم کردی
آخرین فرصت همراهی ماست...
چــــگونه می توانم زیستن...
وقتی که...
نه من منم و
نه تو تویی...
!!!
هیچگاه آخرین نگاهت را فراموش نمی کنم... نگاهی سرشار از عشق صمیمیت و محبت...
امروز سالها از آن روز می گذرد ولی تو هر گز بر نگشته ای ...
صدایت در گوشم زمزمه می شود و نگاهت در ذهنم مجسم
ولی...
من تو را می خواهم نه خیالت را...
زنـــدگی از تــو و
- مـرگــم از تـوسـت
من به چشمان خیال انگیزت معتادم؛ و در این راه تباه،
عاقبت هستی خود را دادم.
.
.
.
.
.
.
.
تو را هم به دادگاه خواهند کشید...
.
.
.
.
.
.
.