نامه لحظه هایم....
با اینکه اینجا شلوغ است این نامه را می نویسم
در خنده ها می گدازم از گریه ها می نویسم
در این حوالی غریبم بی تو من جایی ندارم
تنها تو را می شناسم تنها تو را می نویسم
عطرنگاه تو جاریست در کوچه های خیالم
یاد تو می افتم ای عشق من از تو می نویسم
با اینکه در لحظه هایم جای عبور تو خالیست
تکرار نام تو زیباست از ابتدا می نویسم
اینجا برای سرودن دیگرمجالی نمانده ست
چشم انتظلر تو هستم این نامه را می نویسم
ما همدیگر را در آن جاده سرسبز دیدیم و با یک نگاه عاشق و دل باخته هم شدیم و با هم سوگند یاد کردیم که برای همدیگر بمانیم و نگذاریم کسی ما را از هم جدا کند و با هم در آن جاده سرسبز قدم می زدیم و از آرزوهایمان برای یکدیگر می گفتیم مدتی گذشت و من آنقدر دوستت داشتم و عاشقت بودم که یک دفعه از این رو به آن رو شدی و کم کم فهمیدم که دلت را به دست دیگری سپردی و تمام عهد و پیمانی که با هم بستیم همه دروغی بیش نبود و تمام برگ های سبز زندگیم یک باره زرد شد و همگی ریخت و بار دیگر نا امید و دل شکسته شدم مگر گناه من چیست ؟ که باید دل کوچکم باز هم بشکند حالا که عاشقت شدم حالا که نمی توانم فراموشت کنم می خواهی بروی و مرا تنها بگذاری .
اگر یک گل بودم آیا تو برگ آن گل میشدی ؟ خاکی که برای برگهای قرمزم جون وخون میداد میشدی ؟ اگر یک من گل بودم آیا تو هم ابربارانی میشدی ؟ و به خاطره اینکه ازمن دور بودی گریه میکردی ؟ اگر من یک گل بودم مرا می چیدی ؟ و مرا در گلخانه اتاق خودت همیشه در کنارت نگاه میداشتی ؟ اگر به یگ گل این همه ارزش قائل شوی ،،، آنرا بیشتر از جان دوست خواهی داشت پس من هم میخواهم برگهای آن گل شوم و در مقابل دیده گان تو و چشمان تو به آرامی ...... امیدوارم تو هم مثل گل یا برگ نشوی و به خاطر تلخی جدایی به آرامی پژمرده نشوی . گل زیبایم گلها تک نیستند همه اش به نوعی شبیه به هم هستند ، اما تو گل کمیاب و تک من هستی : تقدیم به بهترینم : .... غصه هایم ساده به نظر می آیند اما برای آنانکه زود فراموش میکنند و وفا را نمی دانند ولی برای کسانی که می دانند .... خیلی سخت هست .
روزی تو خواهی امد با چشمانی که عشق در پیاله های شیرین آن موج می زند . با دستانی پر از عطوفت و دامانی پر از سخاوت . روزی که باران عشقت را بر تن خسته من می باری و من در میان مهربانی های تو گم می شوم . روزی خواهی امد تا کشتی شکسته قلبم در ساحل مهر تو پهلو بگیرد و تن خسته من سال ها درد بی کسی را در سینه تو جای می گذارد . روزی خواهی آمد میدانم و آن روز من با تمام تمنای نگاهم به تو خواهم گفت که به شوق آمدنت تمام سال های عمرم را به انتظار نشسته ام . تو مرا به خود می بری به وسعت بی کرانه عشق و تا آخرین سر منزل دوست داشتن . من و تو ما می شویم و بال بال هم تا هر چه آبی است پرواز می کنیم . دیگر غمی ندارم حتی اگر برای تمام عمر کسی از من یاد نکند . با تو بودن برایم بس است و این است سرود خوشبختی من .
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهایم بی تو بارانی ست حرفش را نزن
آرزو داری که دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با اینکه طولانی ست حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانی است حرفش را نزن
خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی
این شکستن نا مسلمانی ست حرفش را نزن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانی ست حرفش را نزن
بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟
دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟
آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو
زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟
تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم
شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟
هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز
از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟
گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم
روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟
دوستت دارم!» - همین ! – این راز پنهانی
از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟
عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من
عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟